“ابتدا تو را نادیده میگیرند، سپس مسخره ات میکنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست” م. گاندی
“First they ignore you. Then they laugh at you. Then they fight you. Then you win” M. Gandhi

درباره من

من، سعید رزاقی متولد 30 شهریور 1359. فارغ التحصیل رشته مهندسی نرم افزار از دانشگاه آزاد زنجان به سال 1382. هم اکنون مسئول شبکه دانشگاه زنجان. به دوچرخه سواری علاقه مندم. طبیعت را دوست دارم. سیاست را دوست ندارم و از سیگار متنفرم.

دوستان

جستجو


« پنجره | Home | طناب »

باز هم پنجره، ولی ….

ارسال شده توسط سعید | یکشنبه ، ۲۷ آذر ۱۳۸۴

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپري شد.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند…

موضوع : Uncategorized |

۲ نظر براي ”باز هم پنجره، ولی ….“

  1. ali نوشته:
    پنجشنبه ، ۲۲ دی ۱۳۸۴ at ۲:۲۲ ب.ظ

    با اجازت ?? ا?? ?ط?ب خ?بت ر? ت? ?ب?اگ خ?د? با ذکر ???ک ? ?ا? ?ب?اگت کپ? کرد?

  2. behrooz نوشته:
    دوشنبه ، ۱۰ بهمن ۱۳۸۴ at ۸:۳۱ ب.ظ

    salam man ke bakhondanesh zendegim avaz shod gashang bood

نظرات