داستان
دستها
یکشنبه ، ۲۵ شهریور ۱۳۸۶اين متني كه ايندفعه نوشتم محسن برام فرستاده بود، منم با اجازش اينجا قرار ميدم.
يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً ۱۹ دلار ميارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً ۳۳ ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .
يک توپ بيس بال تو دست […]
ميخ هاي روي ديوار
شنبه ، ۰۲ تیر ۱۳۸۶پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبهاي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .روز اول ، پسر بچه ۳۷ ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند […]
نامه ای به خدا
سه شنبه ، ۱۰ مرداد ۱۳۸۵داستان زیر را برای من ایمیل زده بودند، من هم عینا مطلب را برای شما آوردم. حالا داستان را بخوانید.
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر […]
سخاوت
یکشنبه ، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.
پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟
پيشخدمت پاسخ داد: ۵۰ سنت.
پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد: يک بستني ساده چند است؟
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي […]
طناب
جمعه ، ۱۴ بهمن ۱۳۸۴داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت .
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را […]